X
تبلیغات
<عــــــــــــــاشقانه>

عاشـــــــــــــــــــــــــــــــــقانه

عشق تنها کلام برای با هم بودن

سلام به همه دوستای خوب وبلاگ عاشقانه

من تازه از سفر برگشتم و رویا جان گفتن که خیلی سوالا داشتید ازم و خیلی وبلاگ رو شرمنده خودتون کردید اول از همگی شما کمال تشکر رو دارم دیروز و امروز ما بالای پنجاه تا پیام خصوصی داشته این آماری هست که روزانه همین قدر و یا بیشتر برامون پیام خصوصی میاد دست همگی تون درد نکنه خوب سفر من زیاد طول کشید اما خوب همسرم قول داده بودم جهانگردی داشته باشیم  و دو ماهی نبودم همه کارای آموزشگاه ارایشگری رو سپردم دست بچه ها نمی دونم تو چه وضعیه.در هر حال خیلی پیام داشتیم که من عکسمو بزارم شاید شماها منو بشناسید..متاسفانه این امکانش برام اصلا مقدور نیست.نویسنده گمنام یه نویسنده ای هست که مردم فقط با طن اونو می شناسن و کاری به ظواهرش ندارن البته خوب خیلی از دوستای گلم هم دانشگاهیام استادامون و...بنده رو میشناسن و به این وبلاگ میان دو سه بارم چند تا از هم دانگشاهیام بابت وبلاگ و نوشته هاش برام کادو دادن و به همسرم گفتن خوش به حال  شما که چنین همسری دارید بگذریم ...خیلی از پیاماتون در مورد عکس بود عکس بچم عکس همسرم و عکس خودم .انشالله در آینده نزدیک عکس دخترم و پسرم رو می زارم(رویا جون بهتون گفته بودن من یه بچه یک ساله دارم)که اون پسر هست اما الان دخترم هم 5ماهه است.در مورد رشته ی تحصیلی ام پرسیده بودید من الان لیسانس کامپیوتر دارم با  اموزشگاه ارایشگری در ......در مورد رشتم که فعلا قرار شده از امسال برم حق التدریس باشم تا بعد استخدام رسمی هفته ی پیش که برگشتیم دیروز مدرسه بودم همون مدرسه ای افتادم که خودم اونجا کامپیوتر می خوندم چه سالای خوب و بدی رو گذروندیم با این رویا خانم خوب که زحمت همه این وبلاگ به گردن اونه اما از خودش هیچی نگفته این رویا خانم ما همش قاپ ما رو می دزده رویا خانم خوشکل ما الان یه نی نی داره اسمش علی کوچولو هست خیلی ناز و شیرینه الان 7ماهه است.برای خودش و همسرش هم ارزوی سلامتی داریم.با ز سوالی بود من یا رویا جون در خدمتیم .....اما در مورد اپ قبلی رویا جون لطف کردن گفته بودن مریضم بله مریض بودم شدید.اما الان بهترم با کلی دکتر رفتن بالاخره خوب شدم.مرسی رویا خانم بابت همه چی.فعلا .

نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1391ساعت 11:7 توسط رویـــــــــــا|

زندگی صحنه یک رنگی ماست

ان چه می ماند از آن خاطره هاست

سلام دوستای خوبم امیدوارم حالتون خوب خوب باشه امروز اومدم بگم برای همه ما لحظات سخت و طاقت فرسا وجود داره خیلی وقتا هست که ما نمی دونیم ایا میشه صبور با شیم و دردی تحمل کنیم یا نه یا باید دعوا کنیم و جنگ و جدل راه بیاندازیم این پست رو می زارم به سلامتی همه عزیزانی که ارزوی سلامتی دارم براشون و امیدوارم همیشه سلامت باشن .راستش نویسنده گمنام چند روزیه مریضه.اومدم بگم براش دعا کنید که خوب شه مشکلش حل بشه و به زندگی خوبش ادامه بده.

بقول خودش که شب قدرا میگفت قدر است قدری مرا دعا کنید....حالا من بهتون میگم سخت است زجر کشیدن و مریضی کمی دوست ما را یاد کنید.من شاعر و نویسنده نیستم که بتونم مثل دوستم حرف بزنم اما حرف دلمو راحت میگم منتظر پیاماتون هستم مثل همیشه.رویاا

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 13:1 توسط رویـــــــــــا|

سلام دوستان واقعا الان عاجزم چی بگم بابت این همه لطف شماها.چی بگم بابت این همه محبت شما این وبلاگ.خیلیاتون گفته بودید ما رو لینک بکنید و خیلیاتون گفته بودید ما نویسنده گمنام رو میشناسیم و میدونیم الان وضع خوبی دارن و نمیگیم که حرفاتون دروغه.خیلیاتون پیشنهاد اشنایی با من(رویا)رو داده بودید و خیلیاتون در مورد سن همسر و بچه و خود نویسنده گمنام پرسیده بودید.در مورد این سول بگم خانما معمولا سنشونو نمیگن ولی در مورد همسرشون بگم که 5سال اختلاف سنی دارن.در مورد بچه شون که کم مونده یک ساله بشه.متاسفانه امکان لینک نیست چون من ماهی یه بار میام سر میزنم وبلاگ به خاطر مشغله خودم.ممنونم که همیشه ما رو همراهی میکنید.مرسی از همه شماهایی که پیام خصوصی میذارین باز.مرسی مرسی مرسی.رویا

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 10:56 توسط رویـــــــــــا|

سلام میگم به همه ی شما دوستان عزیز من رویا هستم و نویسنده این وبلاگ مرسی که وبلاگ ما رو فراموش نکردید و همیشه بهش سرمیزنید.حدودا سی چهل نفر پیامک خصوصی دادن که در مورد نویسنده گمنام بیشتر بگیم چرا که ایشون رو نمی شناسن و در مورد زندگیشون .

نویسنده گمنام نویسنده تمام مطالب این وبلاگه که اوایل خودش می نوشت ولی بعد داد به ما که دوست صمیمی هم هستیم حدودا از مدرسه تا دانشگاه باهم بودیم تا اینکه ایشون ازدواج کردن.الان یه زندگی خوب و اروم دارن.در مورد وضع مالی شون پرسیده بودید که باید بگم ایشون اموزشگاه ارایشی دارن و قبلا تولیدی مانتو داشتن که چون وقت نمی کردن فروختن به یکی دیگه.الان حدود دوماهی میشه که با خانوادشون رفتن سفر خارج از کشور.همسر ایشون شغلش مدیرکل شرکت پیمانکاری....است اسم شرکتو نمیتونم بگم.الان یه بچه خوشکل و ناز دارن.یه سوال هم پرسیده بودید که این اشعار و نوشته ها رو برای کی نوشتن.دوست عزیز ما همه ی این اشعار و نوشته ها رو به عشق همسرش نوشته ازدواج با همسرش حدودا یه ازدواج سنتی بود ولی به گفته خودش تا حالا اینقدر عاشق کسی نبوده.به من گفته درسته قبل از ازدواج ادم بعضی کسارو شاید دوست داشته باشه ولی این اولین بارمه که عاشق شدم.عاشق همسرگلم.در مورد خانواده همسرشون بگم که پدرشوهر ایشون مدیریت نمایشگاه ماشین رو دارن در یکی از شهرهای بزرگ بازم نمیتونم اسم شهرو بگم.و مادرشوهرشون هم دکترزنان و زایمان هستن.مادردوست گل ما هم الان پرستار شده.همه مطالبی که گفتم واقعی بود افرادی که ایشون و خانوادشون رو میشناسن می دونن که قصه زندگی ایشون چجوریه پس نیازی به گفتن من نیست جا داره اینجا از عزیزان:

پارمیس-لیدا-حنانه-شیدا-مروارید-خانم مرادی-کاربر-لیندا-ساقی-ساغر-مهدی-ارش-زیبا-کمال-سوگل-مهرداد- الماس شرق-زیور-ستاره شب-مهرگل-مرصده جان-امید خداد-ریما-رهانوروزی-سودا دریانی-مهرگل-گل اتشی-شهر تبریز-ایران وطن من-علی-هلمی-نهال-ارشمیدس-شیمس-کوکب خانم-نیما-گل خاتون-پریا-الینا-لاله و مراد-منیره-الهه شرق-دنیای بناب-دختر تهرانی-سوگل دوست گل-ملیسا-ستار-عابر-وسایر دوستان کمال تشکر رو بابت نظرات خصوصی و کمال لطفشون بکنم.مرسی.رویا

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 12:12 توسط رویـــــــــــا|

بنام ایزد دانا با سلام خدمت شما عزیزان

انقدر برامون نظرخصوصی گذاشتین که دیگه واقعا شرمنده شما شدیم .خواستم تشکر کنم از شما دوستان قدیمی که نویسنده گمنام ما رو فراموش نکردید.این نوشته رو نویسنده گمنام برام ایمیل کرده بود

 

تقدیم کرده به همسرعزیزش گفته بنویسم تقدیم به کسی که در روح جسم من جا دارد همسر عزیزم

((عطش عشق من برای عزیزترینم لحظه لحظه اتشین میشود.اتشی که همه وجودم را احاطه کرده.همسرعزیزم تنها به تو میاندیشم و تنها دربالین تو بودن را میخواهم.ارزویم پیوستن به وجودسرشار از شور و شوق توست.ارزو دارم انقدر در اغوش مهربانت بمانم که لحظه مرگ فقط در اغوش تو یگانه ترینم جان دهم.اگر ان لحظه تلخ امد فقط اغوش تو را میطلبم))

باتشکر رویا

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 21:9 توسط رویـــــــــــا|

سلام عزیزان و طرفداران همیشگی عـــــــاشقانه

رویا هستم.اومدم در پاسخ به دوست عزیزمان طالب عرض کنم که اپ وبلاگ با مطالب نویسنده گمنام هست وقتی ایشون وقت نکنن و به ما مطلبی ندن ما کاری نمیتونیم بکنیم.البته این وب اوایل که راه اندازی میشد چند مطلبشو خودش گذاشت بعد سپردش دست ما.شاید یه روزی اپ شد.

فعلا که ایشون خارج از کشور هستن.دوست عزیزما خیلی خوشبخته.همین برامون کافیه.درضمن.این وب رو با تمام اشعار قشنگش تقدیم کردن به همسر عزیزشون

امید ان که همیشه موفق و پیروز باشید.

مرسی رویا

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 10:17 توسط رویـــــــــــا|

سلام عزیزان امروز بعد از چندین ماه اتفاقی به وب سر زدم نظرات خیلی خوبتونو دیدم متاسفانه اصلا وقت ندارم به نظراتون پاسخ بدم دلیلشم گرفتاری بیش از حدمه.این وب به من خیلی چیزارو یاد داد.باعث شد خودمو بشناشم و موفق شم.قرار بود پست اخرو خودم بزارم و زحمتی به بچه های عزیز ندم .درسته...من همونیم که تمام مطالب این وبو نوشته همه منو با نام نویسنده گمنام میشناسن.این شده اسم مستعارم.عزیزانی نظر داده بودن که مگه ادم بعد ازدواج نمیتونه وبشو اپ کنه چرا رفتنین؟به این عزیزان بگم که تنها ازدواج من نبود .دلایل زیادی بود که واقعا دیگه وقت نمیکردم.صاحبای این وبم هی بهم میگفتن مطلب جدید ولی واقعا انقدر گرفتارم که نمیتونم بنویسم و اونا هم از وب خداحافظی کردن.من الان مدیرت یه اموزشگاه ارایشی رو به عهده دارم.که تا ظهر اونجام بقیه روز و تو تولیدیم هستم تولیدی انواع مدل مانتو.نمیخوام مارک محصولاتمونو بگم چون میگن تبلیغ میشه.به دور از تمامی این گرفتاریام زندگی شخصی هم دارم بعضی وقتا واقعا برای خانوادم وقت کم میارم .برای همسر و بچم.خلاصش وقت سرخاروندن ندارم. از تمامی شما عزیزان عذر میخوام بابت دیرکرد اپها.دوستای عزیز من که صاحب این وب باشن ازم دلخورن بهشون قول دادم این اپو خودم بیام و از همتون عذر خواهای کنم.درضمن ادب حکم میکنه برای ان دسته از عزیزان که خیلی زشت در مورد وب ما نظر دادن عرض کنم از لطف شما هم کمال سپاس دارم.هر کسی نظر داره و وظیفه ما هم احترام به اون نظره.اینه که قانون موفقیت باتشکر نویسنده گمنام
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 12:26 توسط رویـــــــــــا|

سلام به همه یعزیزانی که در طول این مدت همراه همیشگی عــــــــــاشقانه بودند وبلاگی که طرفدار زیاد داشت و الان داره میره برای همیشه این وبلاگ دیگه هیچ وقت آپ نمیشه.عزیزانی که اولین باره از وب ما بازدید میکنن باید بگیم این وبلاگ حاصل دست نوشته های یکی از صمیمی ترین دوست ماست که همه اونو با نام نویسنده گمنام میشناسن ایشون نویسنده هستند و لطف کردن در ساخت وب به ما کمک کردن الان حدود چندین ماهه که ازدواج کردن و مشغله کاری زیادی دارن خوشحال میشیم برای خداحافظی به وب ما سر بزنید با تشکر.رویا
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 13:2 توسط رویـــــــــــا|

                                                                          

                             

معشوق من دردی است نهفته در قلبم.درد دوری زهر تلخی بر چشمان منتظر نگاشته.درد دوری ناله

خروشان و برق اسای وجود دلدارت را احاطه کرده.امشب کنار ساحل؛ دل برموجهای دریا سپردم .ساحل

هم تشنه معشوقش بود تشنه دریا .او نزدیک دریا بود اما ناچار بود فقط محو تماشای او شود و منتظر

موج خروشان تا بیاید و ساحل را در آغوش بگیرد.معشوق من ساحل و دریا هر ثانیه محو تماشای همند

 اما همیشه و هر لحظه در انتظار آغوشی گرم و دلنشینند.

امشب انگار چنگ زدند بر دل بیتاب

امشب انگار زهر زدنند بر دل بیمار

.امشب انگار سخت گذشت بردل این یار

انتظار شنیدن نجوای دل انگیز کلامت را نمیدانی چقدر لذت بخش و طنین انداز تصور میکنم.

انتظار صدای پای تو را دارم تا مثل همین دریا ارام ارام نزد ساحل بیایی و بار دگر ساحل را در اغوش گرم

 خود بفشاری

انتظار دارم ثانیه ها در گذر باشند و من محو تماشای چشمانت باشم و با دریایی از دلتنگی و باهزار هزار

 مهر و عاطفه به تو خیره شوم و عین دیوانه ها با دلی سرشار از عشق بار دگر گویم دوستت دارم

انتظار دارم شب هنگام بر بالین تو آیم و بوسه ای از لبت بگریم و با نوازشی عاشقانه کنار تو با ارامشی

 عجین خفته و به رویاهای زیبا سلام گویم

پس میگویم

ای انتظارها تا کی ادامه خواهید داشت؟و آیا زمانی که به پایان رسیدید باز هم بهانه برای زیستن باقی

خواهد ماند؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:24 توسط رویـــــــــــا|

 

 

دردها دسته شدند کلبه ای ساختند و نـــام این کلبه تنگ و تاریک را غـــم نهادند

اشکها دریا شدند .دل را تنگ و بی تاب کردند .هراسان شدند و جویبار خروشانی پدید اوردند

حال غـــم نه تنها از چهره پریشانم بیداد است بلکه از عمق وجودم آن را درک کرده و بدون درخواست او به

 استقبالش رفتم.

صحنه یک رنگی غم؛ خاطرات درد را تداعی میکند .آن لحظات ممکن است لحظات ناخوشایندی

 باشد .اما غم هم بندی از خاطرات را گره میزند و در میان دردها بایگانی میکند

تو به سراغم آمدی بی هیچ طلبــی

من تو را خواستم بی هیچ خواهشــی

تو مرا در خود گرفتار کردی بی هیچ سخنــی

من به تو هیچ نگفتم بی هیچ بهانــه ای

آری حصار غم چون اتشی روح و جسم را در بر میگیرد و با میله های اهنی مرا در بر میگیرد

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 15:58 توسط رویـــــــــــا|

 

گلایه ای از تو نیست

 

سیل اشک چشمهایم مجالی برای بغض گره خورده نداد و یک دفعه با اه دلتنگی رعد و برق خروشانی زد

 و از دل خسته و دلتنگ دردی بیداد شد و اشک فرو ریخت

نمیدانم امشب از کوی درد برایت نگاره کنم یا از کوی امید و انتظار اما امشب ناله دلتنگیهایم را با تو در

 رویاهای همیشگی ام تقسیم کردم تا شاید اه دلتنگی کمی ارام تر شود اما اه دلتنگی من نه تنها ارام

 نشد بلکه شعله ای از اتش بر ان افزود شد و خروشان تر شد نازنینم اشکی که از دیدگانم چکید بار دیگر

 تصمیم جاودانمان را برایم تداعی کرد و یاداور شد که تو معشوقی داری از همه برایت عزیزتر و

مهربانتر .دل کوچکم گاه و بیگاه دلتنگ تو و خاطره هایت میشود میخواهد با او بمانی او عین طفلی است

 که سر هر چیز بهانه میگیرد و دلگیر میشود وقتی میگوید از کنارم نرو یعنی قدرت درک این را ندارد که تو

 باید بروی نمیدانم چرا امشب اسمان احساس گرفته اما باران نمیبارد چشمان من که بارانی شده دیگر

چه در بساط دارد شب شد و تو رفتی و من تنها شدم و با دردهایم هم اغوش

دیدگانم تو را میجویند اما نیستی

امشب سراغت را از ستاره ها گرفتم گفتند در جست و جوی حیات و ارامشی

با فریادی از درد گفتم مگر او نمیداند چشمهایم خون گریه کرد از درد انتظار پس چرا به کوچه بیخیالی ها

 تن داده و سراغی از این دیوانه نمیگیرد

سکوتی کرد نمیدانم جوابش چه بود

تو میدانی؟

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:5 توسط رویـــــــــــا|

 

 

 

بیابان خسته دل دیگر تشنه انتظار نیست گویی غریبی اشنا از کوی دربه دران راهی شده و رو به سوی

 بیابان دارد اری بشو این صدای همان رهگذر اشناست او با هزاران هزار خاطره و هزاران هزار گلهای

عطراگین نیلوفر بر پیشواز دلرباترین معشوقش می اید او می اید تا با امدنش بر دفتر خاطرات عشق

 گلبرگی از انتظار این دو عشاق را کم رنگ تر کند و ره این دو دیوانه را کوتاهتر کند تا با امیدی سرشار از

عشق بر انتظار روز وصال بنشینند

امشب از بیابان بوی اشنا میاید اوست که در راه است با پاهای برهنه و خسته به راه افتاده ثانیه ها در

 گذرند و معشوقش در حسرت دیدار. او رسید و معشوقش ناله کنان او را دید و به اغوش او شتافت

ارامش ان عاشق در ان هنگام در  کلمات و جملات کوتاه و ساده ما نمیگنجد

ردپای اشنا میاید من به دنبال اویم و او هراسان به دنبال من

با رالهی من و او حسرت دیدار همیم حسرت تماشای چشمان همیم ما را در این سکوت بی پروای شب

 تنها و عاجز نگذار

آمین

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 14:30 توسط رویـــــــــــا|

 

 

                                  بارون قشنگ و نم نمه

پنجره های مه گرفته دلتنگی را کنار میزنم و به اسمان بارانی خیره میشوم  اه باران همان که تجلی

هزاران هزار خاطره در روز  عشق است باران؛ من عاشق چک چک قطره های تو هستم من عاشق ان

هنگامم که من و معشوقم زیر تو دست در دست هم خیس خیس شویم و در شرشر باران در کوچه پس

 کوچه های دلتنگی و انتظار قدم بزنیم هر جا رویم معشوقان را بینیم که در کنار دلداده خود از ان روز

احساسی غرق در شادیند

برای هم از عشق بگویم و از درد دوری کنیم شکی نیست که ان روز ثانیه ها  زودتر از همیشه درگذرند

 ومیرویم و میرویم و میرویم

از ان کوه به این کوه از ان رود به این رود و ما چنان در لذت باهم بودنیم که نمیبینم باران احساسیمان

کوله بارش را بست و خورشید تابان امد اری ان روز یک بار دیگر خاطره ای بانام روز بارانی در دفتر

خاطراتم حک شد

امروز برایتان تا در توان دارم از باران و عشق دل انگیزش میگویم  به خاطر بسپار زندگی با عشق زیباست

  و بی عشق رویاست  و در بهترین جمله زندگی بی عشق حصاری است که غم ها میله های ان

حصارند و تو گرفتار انی

من امروز و امشب کوله بار درد را میبندم غرق در شگفتی باران میشوم میروم و پشت پنجره تنهایی ها

مینشینم. باران میچکد بر پشت بام خانه باران میچکد بر گلهای زیبای در باغچه حیاطمان و باران میچکد

 و هزاران هزار درد را میشوید باران بیا و روزگار عاشقانه ما را؛ صحنه یک رنگی صداقت و وفاداری کن باران

 بیا و دلهایمان را سیراب از عشق کن

 

باران ای خاطره انگیزترین خاطره ها بیا

 

((شیشه پنجره را بارن شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ))

 

                      

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 12:37 توسط رویـــــــــــا|

سلام بر افق چشمهای مهربانت که ندای عشق را برایم به ارمغان می اورد

اه دیگر چه در بساط دارم تا تقدیم یک رنگی ات تو کنم دیگر چه در بساط این عاشق پریشان تو هست تا

 تقدیم یک زلف کند و دیگر چه حسی قابل بازگوست وقتی که اشکار است دیووانه تو چگونه هلاک

میشود

در بیداری های خویش ستاره ای برایم ثانیه به ثانیه چشمک میزد و چه دیوانگیهایی با ان ستاره داشتم

 از ان پس ان شد ستاره ی شبهای مشرقی من و ستاره شبهای پر آوازه من او شد ستاره درد ها و

شادیهایم

او با من شریک شد و برایم کلبه عشق ساخت و ان کلبه کوچکمان را با دریای محبت آزیین کرد او امد و

دیوانه وار عاشق ترینم کرد

امشب از دلم گله دارم که چرا روز و شب و ثانیه به ثانیه مرا به خاطر او عذاب میدهد و مرا اسیر چنگال 

 دستان نیلوفریش میکند چرا لحظات ارامش در دل من پنهان شده و چرا او مسافر حال نیست و چرا او در

 جست و جوی معشوقی است که هزاران جاده و کوچه و خیابان را باید پیومد تا به او رسید

من از دلم گلمندم که چرا در بین این همه شادی ؛غم هایش را برای من آورد چرا اینقدر مرا اسیر تو کرد و

 چرا همیشه برایم میگوید برایش قصه عشق بخوانم و دیوانه وار تور ا صدا بزنم

آمده ام تا جواب این چراها را از تو بپرسم از تویی که مهربانی و مهربانی را برایم تحفه اوردی جواب

چراهایم را بگو تا شاید دل کوچکم ارام شود و کنج تنهایی های شب با ر دیگر ارامش را حس کند

بگو تو چه جادویی بر دلم کردی که دربه در دنبال نگاه تو میگردد

بگو نازنینم بــــگو.....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:5 توسط رویـــــــــــا|

 

                     

                                                                                                                                               

                                                                                                                                                                     

من تشنه عشقم همدم بارانم و همسفر دردم گر مرانمیشناسید در غمناک ترین لحظات در کوچه دلباختگان

 

نشانی از کلبه چوبی کنار باغی با گلهای همیشه افسرده بگیرید گر مرانمیشناسید در غمناکترین لحظات به

 

دیدار شهر غم بیایید و پرده های مه گرفته انتظار را که غرق نومیدی شدند را کنار بزنید در خیابان تشنه دلان

 

پا به کوی درد بگذارید و مرا در پلاک همیشه دیوانه او پیدا کنید بیاید و مرا در حال مستی ببینید بیایید و مرا

 

 در حال مردن ببینید بیایید شاخه گل و نامه ای که در دست دارم را بگیرید و به معشوقم برسانید بیایید در

 

لحظه اخر که در این دنیا هستم دستهای خسته مرا باز بگذارید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم بیاید درد را

 

بسته بندی کنید و در کنار قبر سنگی ام به یادگار بگذارید بیایید اشکهای پس از مرگم را جمع کنید تا دریا شود

 

و او غرق تماشای این دریا بیایید قلبم را بشکافید و نام زیبای اورا که با درد حک کردم ببینید

 

گر منتظر لحظه دیدار منی

 

ان لحظه وصال است مبارک بادت

 

گر منتظر چشمان گریان منی

 

ان لحظه  چه حال است معشوق مرا

 

گر منتظر لحظه دیدار منی

 

ان لحظه چه دردی است معشوق مرا

 

گر منتظر لحظه دیدار منی

 

ان لحظه سر مزار است معشوق ترا

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:7 توسط رویـــــــــــا|

امشب از کوی دوست میگذشتم خبر امد روزهای دل انگیزی در راه است روزهای جدید و سرشار از

عشق. روزهای که تک تک ثانیه های زیبایش خاطره ها را میسازند

خاطرهای دلتنگی که لب پنجره منتظر امدن عشق زیبایت هستی روزهایی که ارزو داشتی حال کنارت

 بود و سر سفره هفت سین امسال هفت سین عاشقانه را باهم میساختین میدانم میدانم که تو هم

دلتنگ معشوقت شدی میدانم که تو شبها با اشک حسرت یک لحظه نگاه به خواب میروی و میدانم دیگر

 تحمل این دلتگی ها را نداری بیا امشب باهم ارزو کنیم بیا دختر تنها بیا پسر عاشق بیا امشب از ته

دل ارزو کنیم ارزو کنیم روزی در این کلبه کوچک ما به صدا دراید و پشت در کسی نباشد جز عشقمان جز

کسی که برایش ثانیه به ثانیه دلتنگ میشویم بیا ارزو کنیم بیاااااا

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:19 توسط رویـــــــــــا|

در طلوع صبح برایت بهترین تحفه ها را از کوی عشاق، کوی دلتنگی یارت اوردم

سپیده دم صبح که چشمهای عاشقم را گشودم مثل همیشه قلب بیتابم تو را بهانه کرد نمیدانم این بار

چگونه ارامش کنم شاید با کلام های کودکانه شاید هم...

بهترین همسفر من؛ قصه من و تو قصه دریا و کوه است دریایی که تا پای کوه برسد خشک میشود. دل

 زیبایت را غرق نومیدی نکنم، بهترینم تو ای ستاره شبهای مستی ام وصال من و تو حکیات دو عاشق در

 به در و دیوانه شده وصال من و تو حکایت ابر و باران شده . دل من و تو به هم گره خورده  دل من دست از

 دلت نمیکشد شاید با حرفهای عاشقانه ات بود که مرا صید دلت کردی شاید چشمهای زیبایت بود که

نگاهی سرشار از عشق را برایم یاد اور شد و شاید هم حکمتی در این عشق پاک و زیبایمان است

محبتی که سرشار از عشق است در چشمان تو موج میزند و دلی که تو داری عین دریا عظیم است و

امشب مثل دیگر شبها نیست نمیدانم چرا دلم بی تابتر شده شید تو در این صیدت  برایش قصه عشق

نمیخوانی

اما تو چگونه دل زیبا و معصومم را در دلت زندانی کردی و چه وقت میله های این زندان را میگشایی تا

دلم ازاد و رها زندگی کند

مونس دنیای عاشقانه ام همه اینها را برای تو میسم تویی که روزی فراموش نکنی برای همیشه

عاشقت خواهم ماند

دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:10 توسط رویـــــــــــا|

 

                                                                        

 

 

هنوز هم از دیدگانم باران احساس میبارد هنوز هم به خاطر دوری از تو باران عشق گونه هایم را نوازش

 

میکند هنوز هم در زندان عشق گرفتارم هنوز هم به یادت چشم به این جاده بی پایان دوختم هنوز هم

 

 

عشق از چشمانم پیداست هنوز اگر کسی مرا ببیند خود پی میبرد که عاشق دیوانه یک نفر شدم هنوز

 

 

  اگر درد مرا کسی نفهمد شک نکن که خدا میداند که چقدر در سالهای انتظار درد دوری میکشم

 

امروز با تمنایی پر از سکوت امروز با درد بی درمان ارزومندم روزی تو بیایی و این اشکهای روانم را که

 

 روی گونه هایم میچکد پاک کنی ارزومندم شبی را با ارامش سپری کنم ارزومندم تا سپیده دم کلام های

 

عاشقانه ام را نثار مهربانیت کنم ارزو میکنم در زندگی عاشقانه مان تنها یک کلام برای همیشه جاری

باشد

 

                                          تو تنها عشق سرزمین پریان منی

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:33 توسط رویـــــــــــا|

                                 

  قصه شب شد و دل بی طاقت مارا چه درد بی درمانی میفشرد

 

دل بی طاقت مرا امشب درد تنهایی با آغوشی باز پذیرفته انگار تنها شده انگار غریب شده غریب از باران

 

غریب از همسفر شاید هم غریب از شادی

 

امشب با اهی پر از حرف بی پایان دل سپردم به دریا تا برای همیشه دلم را دریایی کنم وقتی دریای

 

 مواج به چشم هایم خیره شد با نگاهش دیدگانم بارانی شد  می بینی ان دریا درد مرا با کوله بار

 

تنهایی فهمید ولی تو نفهمیدی تویی که در همه ثانیه های زندگیم تک ستاره عشقمی من بر ساحل

 

دریا قدم گذاشتم دریای تا پای قدومم به پیشوازم امد و مرا غرق در خود کرد اگر دلت میخواد

 

روزی چشم هایم را کنار دریا بارانی بینی دست هایم را بگیر و تا ابد با من بمان بمان نه برای چندین

 

ثانیه و لحظه بمان برای همیشه تا باورم شود ان اشکهایی که تقدیم دریا کردم به خاطر یاد تو بود و بس

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:44 توسط رویـــــــــــا|

من از پشت شیشه های احساس نام تو را فریاد زدم  آن هنگام که عشق تو در دلم

جوانه زد پنداشتم یار سفرکرده ای در این راه پرپیچ و خم دارم روزها و شب ها بود

 در پی این یار سفر کرده میگشتم به یادش بودم

 در تمام ثانیه ها آن هنگام که درد بی درمانم را به عشقم گفتم با کلمات زیبایش عطوفتش را نثارم کرد

من از او چیزی نمی خواهم جز عشق که همیشه تقدیم نگاه های هم کنیم و تا ابد عاشق باقی بمانیم 

 من از او چیزی جر محبت نمی خواهم که در لحظات تلخ زندگی محبت را فراموش نکنیم من از او 

چیزی جز باهم بودن نمی خواهم تا در لحظات دلتنگی حس غربت چشمهایم را بارانی نکند من از او

 چیزی جز وفاداری نمیخواهم و بس

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:55 توسط رویـــــــــــا|

 

 امشب گویی رهسپار غم ها شدم

 

امشب گویی رهسپار دلتنگی شدم

 

نازنینم نمیدانم چرا امشب بغض تنهایی گلویم را میفشارد حس تنهایی آزارم میدهد همیشه دلم را با هزاران

 

هزار آرزو آرام میکنم امیدم را با نگاه تو اغاز کردم در تاریک ترین لحظات زندگی ام یاد تو همیشه در دلم

 

جاری است یادت مثل رودی است بی پایان در پهنای تپه ها که شرشرش غم های دلم را پاک میکند

 

امشب از دردهایم میگویم؛ میگویم تا بدانی آن هنگام که میگویم دلتنگت شدم ساده از کنار این کلمه عبور نکنی

 

دوست دارم وقتی میگویم  دوستت دارم عاشقانه در چشمانم بنگری و بگویی که دوستم داری

 

دیگر از روزها نه از ثانیه ها برایت بگویم روزها سخت و دیر میگذرد اما باور کن ثانیه ها در عشق ما

 

ناتوان شدند ثانیه های ما وقتی با هم به کوی درد و دل میرویم کم میشود بهتر بگویم زمان منتظر ما نیست

 

نمیدانم چرا به این باور رسیدم که تو تک ستاره عشق من هستی و خواهی بود شاید به این دلیل که تو را

 

بهترین معشوق خطاب میکنم اما دوست دارم کلام عاشقانه ام را با یک سوال تمام کنم نازنینم

 

من در دیار عشق در کنار شرشر آبهای روان با رویاهای شیرین منتظر آمدنت میمانم اگر سالهای سال هم

 

بگذرد باز هم منتظرت هستم میخواهم صادقانه بگویی تا ابد با من می مانی؟

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:34 توسط رویـــــــــــا|

 

تنها ستاره عشقم باز راهی سرزمین عشاق شدم تا دوباره برگی از دفتر عاشقی را با کلام عاشقانه بنگارم

 

امشب در دل شب با صدای تنها ترین عاشق فریاد میزنم معشوق من با تمام خوبی ها با تمام گل های سرخ

 

عاشقی با تمام واژه های زیبا میگویم دوستت دارم بی پایان دیوانه اتم تا همیشه

 

امشب حس کردم جای خالی تو آنقدر عذابم داد که یک دل سیر اشک از دیدگانم بارید نا امید شده بودم درمانده

 

بودم چگونه بگویم عاشق تنها بودم و آرزو میکردم کاش کنارم بودی خواستم با حافظ همسفر شوم  با عشق و

 

 یاد تو تفعلی به حافظ زدم

 

غزل زیبای من چنین شد:

یا رب آن اهوی مشکین به ختن بازرسان

 

وآن سهی سر و خرامان به چمن بازرسان

 

دل ازره ی ما را به نسیمی بنواز

 

یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان

 

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند

 

یار مهروی مرا نیز به من بازرسان

 

دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد

 

یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان

 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

 

بشنو ای پیک خبر گیر و سخن بازرسان

 

معشوقم اینها را گفتم نوشتم و خواندم

 

من تا انتها تا پای مرگ تا پایان زندگی با تو همسفرم

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 19:53 توسط رویـــــــــــا|

امشب از ترانه دل انگیز رودها برایت میگویم

از درد هایم نه از دیوانگی هایم می گویم از ساعتها و لحظاتی می گویم که عاشقانه در رویاهایم با تو در خلوت درد و دل کردم

 آرام نه آرام تر شدم

حس عشق نه جنون داشتم

گفتم عاشق نه دیوانه ام

گفتم غم نه درمانده و بیچاره ام

گفتم حسرت نه چون عاشق شیدایی ام

اینها را عاشقانه در گوشت زمزمه کردم لبخندی زدی و با مهربانی واژه دوستت دارم را نثارم کردی

امده ام فریاد بزنم در خلوت خویش تو تنهاترین تنهای قلبمی امده ام فریاد بزنم در خلوت خویش در کنار دریا در کنار رود در تمام

ارزو های محال در تمام روزهای بعد و گذشته و اینده فقط به وصال تو کامیابم به عشق تو امیدوارم به روزهای خلوت آینده دل

بسته ام به این دنیا نه به دنیای عاشقانه ی مان  

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 17:47 توسط رویـــــــــــا|

 

تک پناه ستاره هایم تک امید زندگی ام تک دنیای من امشب از دلم برایت می نویسم ازتمام دلتنگی هایم از تمام

 

روزهای دل انگیز آینده

 

امشب از عمق وجودم می نویسم   از تمام اشعار عاشقانه در دل پاییز، فصل بهترین ها می نویسم

 

معشوق بهترینم نمیگویم گلی چون شاید روزی پر پر شوی نمیگویم ماهی شاید روزی پشت ابرها پنهان شوی

 

و نتوانم طاقت بیاورم نمیگویم ستاره ای چون اگر ستاره باشی تنها در دل شب تو راخواهم دید اما میخواهم

 

بگویم

 

آنقدر در دل کوچکم جا شدی که واژه دوستت دارم برایت کم است ولی این را بدان

عزیزم

عشق من در کلمات نمیگنجد نمیدانم با کدام کلمه جمله ای بسازم که ذره ای از مهربانی ات را داشته باشد

 

دیدی؟ جملات هم در وصف عشق ناتوانند اما باز بان بی زبانی به دور از تمام غم ها عاشقانه و مثل همیشه

 

     صادقانه ؛ دوستت دارم از کودکی این تنها کلمه ای است که یاد گرفتم تا به معشوقم بگویم

 

کلام عاشقانه ام را پذیرا باش

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:41 توسط رویـــــــــــا|

دیشب که داشتم فکرامو  می کردم دیدم با تو تلف شده جوونی

یه جا یه جمله قشنگی دیدم

عاشق و باید از خودت برونی

دوست داشتم وقتی نگاه عاشقانه ام تو چشات برق می زد بهم میگفتی که دوست دارم

یه وقتایی ازت خواستم سکوت کنی چون فکر می کردم میگی دوست دارم ولی حالا هزار هزار ساله که از اون روزا می گذره

آرزو نمیکنم بازم اون روزا بیان چون تو رفتی پی زندگی خودت منم پی زندگی خودم اسم این عشق و شکست عشقی

نمیذارم بلکه میذارم تجربه تا برای گام های بعدی زندگی آماده تر باشم

 

                                                             

 

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:1 توسط رویـــــــــــا|

تقدیم به تو که عشق وجودم بودی ولی حالا...
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:31 توسط رویـــــــــــا|

تو را تنها صاحب قلبم می دانستم تو را تک صاحب وجودم می دانستم آنقدر دوستت داشتم که  بیشتر از خودم به تو اعتماد

 داشتم  من عاشقت بودم ولی تو اداعای عشق می کردی عشقی که تنها هوس بودم و بس  من عاشق غروب بودم چون

 معشوق تو بودم           

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 21:0 توسط رویـــــــــــا|

من در کویر خشک بیابان می مانم و برای آمدن تو دیگر انتظار نمیکشم

 

دیگر صدای دل انگیز کوچه های عشق را  از زبان من نخواهی شنید دیگر به یاد تو نمی مانم

 

من از کویر خشک بیابان مینویسم که عاشق تنهاست من از صدای دلهایتان مینویسم که به یاد معشوقتان می تپد

 

 من از  انتظار مینویسم که برای من بیرنگ تر شده من از دریا مینویسم که دلم را بارانی کرد من از باد

 

مینویسم که کلبه عاشقانه ام را نابود کرد من از خاک می نویسم که با تمام وجود لحظه مرگ مرا در آغوش

 

میگیرد من از درد مینویسم که همیشه همدمم بود از عشق نمینویسم چون تنها دروغ زندگیم بود

 

عشق را دوست داشتم اما تو نابودش کردی

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 15:32 توسط رویـــــــــــا|

 

چرا هر که را دوست می داریم دلمان را میشکند چرا به هر که وفا می کنیم بی وفایی میبینیم

چرا هر که عاشقمان میشود لجبازی میکنیم

چرا همیشه در زندگی معنی حقیقی عشق را نمیفهمیم

چرا ادعای عاشقی می کنیم

چرا به خاطر هم زندگی نمی کنیم

و هزار چرای بیحواب

جواب این چرا ها را از تو میخواهم از تو که بی خبر رفتی و میخواهم بیخبر بیایی

میدانم سفر را بیشتر از من دوست داری امان بدان قلب عاشق تکیه گاه عشق است

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:34 توسط رویـــــــــــا|

 

تو تک آواز قلب منی

در امتداد شب

در  تمام سختی ها

با اوازی عاشقانه

پر از ترانه

برایتان می گویم

دلتنگ دلتنگم

مانده ام تنها با غم تو

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 20:14 توسط رویـــــــــــا|


آخرين مطالب
» نویسنده گمنام خودش آپ می کند
» دعا برای نویسنده گمنام
» تشکر من از شما دوستان و همراهان گرم عـاشــــــــــــــقانه
» تشکر ویژه از همراهان همیشگی ما
» یه مطلب از نویسنده گمنام
» پاسخ به یکی از کاربران
» چند دلیل برای خداحافظی از وبلاگ برای شما عزیزان
» خدا حافظی از وبلاگ
» انتظــــار
» غــــــــــــــــــــــم

Design By : Pichak